۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت 
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت 




۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد
بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف
عشق بگذاشته اندرپی سودا شده ای

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار
باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم
لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟

استاد شهریار