۱۳۹۴ اردیبهشت ۶, یکشنبه

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت 
 پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت 
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد 
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت 
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد 
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد 
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت 
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت 
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند 
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت 
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش 
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت 




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر