درخیال خویش اگر یک شب ترا مهمان کنم
نیست باکی گرفدایت هم دل وهم جان کنم
جان من بی ارزش است ودل ندارد قیمتی
هرچه فرمان تو باشد،گوکه حاضر آ ن کنم
دانه دانه زیر پایت ، ریزم ناچیز تحفه ای
اشکها گو هر کنم هم خون دل مرجان کنم
دانم که توسنگین دلی هم عاشقان راقاتلی
من هم زعشقت هرکجا صدناله وافغان کنم
جانم وفارا پیشه کن اندر جفا اندیشه کن
بازآ که من یکدم ترا صد جان،دل قربان کنم
باورنکردی عشق من ریختی چراتو اشک من
شاید زمرگ خویشتن من هم ترا گریان کنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر