بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنباله تو گشتم
شهر تردید یقین بود که دگر روی ماهت را نبینم
نبودی که ببینی چه هوایی شده بودم
قلب خسته راه بلد بود و پای به پایش شده بودم
دم به دم از ياد تو میگفت شهر فراموش
خبرت رسم همان شب از جای قدم های تو ماهم
یک به یک از کوچهای همان شهر گرفتم
آخر کوچه همان وقت سحر یادت هست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر